فکرو خیال داره دیونم میکنه
یاد دعواهامون میوفتم یاد حرفای بدی ک بینمون زده شده
خیلی حالم بده نمیدونم تهش چیه دلم نمیخاد حتا بهم برسیم اما میخام باشی
شاید عشقمون وابستگی بوده الان ک فک میکنیم میبینیم ب درد هم نمیخوریم
میدونم بدردهم نمیخورم و باهم نمیسازیم و تفاهمی ام نداریم حتا بعضی وقتا میگم همش وابستگیه عشق نیس فک میکنم دوست ندارم دیگ اما باز دلم تنگ میشه الان اک سرباز نبودی صدرصد کامل کات میکردم و بخودم ی سالی فرصت میدادم تنهاباشم اما حالا ک سربازی نمیخام بگی بخاطر سربازی نموند چون چ بمونم چ نمونم میخاسم تنهاباشم درهرصورت تنهاییه...
نمیدونم آیندمون چیه خیلی دلم تنگه خیلی افسرده شدم اصلا نمیدونم چی میخام نمیدونم دوست دارم یا ندارم!
وقتی یادحرفات و تهمتات میوفتم اینجور میشم...
الانم ک نیسی حرفات اذیتم میکنه...
نمیدونم چرا!چمه!!
خدا حال ندارم دیگ خودت نفسمو قط کن توروخدا...خستم خدا
برچسب: سردرگم سامان جلیلی,سردرگمی در زندگی,سردرگم,سردرگمی,سردرگمم,بی باک سردرگم,سردرگمي در زندگي,سردرگمی در ازدواج,سردرگمی,شعر,سردرگمم دلواپسم,
نویسنده: کیارش قنبریپور